دوغزل «بميرانم» و «حنجره ي مرغ اسير»
بميرانم
تورا به حرمت پيري كه دوستش داري
بگيردست مرا تا حدود هشياري!
بگيردست مرا تا زهم نپاشيده ست
تمام حجم نگاهم از اين دل آزاري
شكست شيشه ي عمر خداي موهومي
كه تكيه داده به تختي درآسمان جاري
خدا نشسته به قلبي كه دوست مي دارد
درخت وگندم وآب ومداد و بيداري
بگيردستم وتا مثل باد بگريزم
از اين سه پوزه پرست شقيقه چلواري
كثيف ترزسياهم از اين پلاس انديش
اميد آن كه توفردا بدم نپنداري
خلاص كن و بخوابانم و بميرانم!
نه تاب دلهره دارم نه ميل بيداري
حنجره مرغ اسير
اي نگاهت غزلِِ باغچه درگوش كوير
وه كه برسنگ زدي شيشه ي خواب منِ پير
كي براين خطه شود شطِ نگاهت جاري
تا بميرد دلم ازسبزي چشمان تو سير
دهن قافيه ها شعله كشيدست بيا
بوي خون مي چكد از حنجره ي مرغ اسير
كي شود محرم آن خلوت سرشارتو، دل
دل ندارم كه برآرم سراز اين خواب حرير
گر چه شيخ از سخن عشق دهن آب كشيد
منم و سينه ي پاكي كه بدوزند به تير
ماهبانوي شب خاطره و خواب! بيا!
دستم از هيچ پُر است و غزلي هديه بگير

