تبليغاتX
چکامه های نامیرا

چکامه های نامیرا

مجموعه ی دست نوشته های ادبی

دوغزل «بميرانم» و «حنجره ي مرغ اسير»

بميرانم                                                          

تورا به حرمت پيري كه دوستش داري

بگيردست مرا تا حدود هشياري!

بگيردست مرا تا زهم نپاشيده ست

تمام حجم نگاهم از اين دل آزاري

شكست شيشه ي عمر خداي موهومي

كه تكيه داده به تختي درآسمان جاري

خدا نشسته به قلبي كه دوست مي دارد

درخت وگندم وآب ومداد و بيداري

بگيردستم وتا مثل باد بگريزم

از اين سه پوزه پرست شقيقه چلواري

كثيف ترزسياهم از اين پلاس انديش

اميد آن كه توفردا بدم نپنداري

خلاص كن و بخوابانم و بميرانم!

نه تاب دلهره دارم نه ميل بيداري

 

حنجره مرغ اسير

 

اي نگاهت غزلِِ باغچه درگوش كوير

وه كه برسنگ زدي شيشه ي خواب منِ پير

كي براين خطه شود شطِ نگاهت جاري

تا بميرد دلم ازسبزي چشمان تو سير

دهن قافيه ها شعله كشيدست بيا

بوي خون مي چكد از حنجره ي مرغ اسير

كي شود محرم آن خلوت سرشارتو، دل

دل ندارم كه برآرم سراز اين خواب حرير

گر چه شيخ از سخن عشق دهن آب كشيد

منم و سينه ي پاكي كه بدوزند به تير

ماهبانوي شب خاطره و خواب! بيا!

دستم از هيچ پُر است و غزلي هديه بگير

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 15:28  توسط علی گودرزیان  | 

 

دوم خـــــــــــــــــــــــــرداد را از نو بنا خواهيم كرد

 

 ما دوباره قصه را پر ماجرا خواهيم كرد

بامِ ايران را پراز نورخدا خواهيم كرد

دفتر مردم فريبي را زنوخواهيم بست

جعبه ي نيرنگ ها را برملا خواهيم كرد

باكمان از تهمت نامردمان شهر نيست

يوسف خودرا عزيز قصه ها خواهيم كرد

شهوت خودكامگي ماسيده درفرهنگ ما !

زخم تاريخي ايران را دوا خواهيم كرد

دورچوپان ورمه گرداني چوپان گذشت

با حقوق شهروندي كارها خواهيم كرد

باز، باتدبيرخود، دروازه ي ايران زمين

رو به صلح و دوستي و عشق، واخواهيم كرد

تا برآريم ريشه ي قانون گريزي، چاره نيست!

خلق را با روحِ قانون آشنا خواهيم كرد

از هزاره هاي ديرين شادي انديشيم، ما

ما دوباره موج شادي را به پا خواهيم كرد

روح افسرده ندارد ذوق باراني شدن

شادي از بندِغم آويزان، رها خواهيم كرد

ماجرا جويي ندارد، جاي درقاموس ما

ريشه ي اين واژه را از خود جدا خواهيم كرد

نام آزادي برآرد لرزه برخودكامگي

نامِ اين خودكامه كُش را توتيا خواهيم كرد

بس نفس هامان بريده ست اين فراز بي نشيب

نوح واري درتلاطم،ناخدا خوهيم كرد

دوم خردادِ ديروزي اگر پامال شد

دوم خرداد را از نو بنا خواهيم كرد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 8:54  توسط علی گودرزیان  | 

هویت گرایی در نشریه ی سیمره

بعد از وقوع انقلاب كمونيستي در چين، انقلابيون تندرو در طول سال‌هاي دراز تلاش زيادي كردند تا همه‌ي داروندار گذشته‌ي كشور باستاني چين را لگدمال كنند. افتخارات ملي، پيشينه‌هاي فرهنگي، باورهاي ديني، انگاره‌ها و اسطوره‌هايي كه مردم چين با آن‌ها زندگي مي‌كردند و هزاران سال آن‌ها را جز افتخارات خود مي‌دانستند همه را به شكل و صورت‌هاي مختلف تحريف كردند، تحقير كردند و به نوعي براي مردم نيست و نابود جلوه دادند! تاريخ چين را دو قطبي كردند: پيش از انقلاب كمونيستي بعد از انقلاب كمونيستي. در واقع ايدئولوژي كمونيستي چين تاريخ پيش از انقلاب را با سياه‌نمايي براي مردم چين، تاريك، بي‌افتخار، تحقيرآميز جلوه داد اين قصه‌ي پرغصه گذشت تا اين كه بعدها دولت‌مردان چيني با يك مشكل جدي روبه‌رو شدند! مشكل اين بود كه هم‌وطنان چيني هيچ دل‌بستگي ويژه‌اي به مليت و هويت خود نداشتند يعني چيزي به نام غرور ملي به كلي معني و مفهوم خودرا از دست داده‌بود كسي براي سربلندي كشور چين كار نمي‌كرد و دل نمي‌سوزاند و در پي آن وجدان كاري نيز بي‌معني شده‌بود. روشنفكران كشور چين به سرعت به اين اختلال اجتماعي پي بردند به دنبال آن دولت‌مردان دست از لج‌بازي با تاريخ گذشته‌ي كشور خود برداشتند به اشتباهِ ساليان خود اعتراف كردند و به سرعت زمينه‌ي بازآفريني تاريخ و فرهنگ و باورهاي ديني و اسطوره‌هاي چيني فراهم كردند. دوباره از اسطوره‌هاي چيني افسانه‌ها آفريدند تاريخ را بازسازي كردند و از آن اژدهايي ساختند! سپس آن را به نسل جوان و مردم خود به شكل‌هاي مدرن رسانه‌اي شناساندند به‌طوري كه امروز با شنيدن نام “چينِ اژدهاوش” قلب هر جوان چيني را به تپش مي‌اندازد اگر چه نمي‌شود همه‌ي پيشرفت كنوني كشور چين را مديون اين تغيير نگرش دانست اما عاقلان دانند كه عشق به هويت فرهنگي و انسجام ملي و درپي آن تلاش همه‌جانبه‌ي چينيان براي مطرح كردن خود درجهان نوين، يكي از عوامل تأثيرگذار پيشرفت غير قابل وصف آنان بوده‌است.(با اقتباس از مقدمه‌ي كورش كبير ترجمه‌ي محمد قاضي) هرچند قياس”مع‌الفارق” است اما اين مطلب را داشته باشيد و صبركنيد تا برايتان يك قصه‌ي پرغصه‌ي ديگري بياغازم: سرگرم تدريس كتاب”زبان فارسي دوره‌ي پيش‌دانشگاهي” و در حال خوانش غزل زيبا و رسا و موسيقايي مرحوم علامه طباطبايي تحت عنوان”مهردلدارها”بودم راستش را بخواهي كاملن در مفهوم و رويكرد عرفاني و زبان غنايي و لحن حماسي شعر غوطه‌ور شده بودم و بچه‌ها نيز با سكوت خود مرا همراهي مي‌كردند تا به اين بيت رسيدم كه: “جزافسون و افسانه نَبْوَد جهان / كه بستند چشم خشايارها ” چشمتان بد نبيند ناگهان يك لحظه حس كردم بمب تركيد و از صداي قهقهه‌ي وحشتناك بچه‌ها شيشه‌ي پنجره‌ها به لرزه درآمد! اول كمي جا خوردم و بعد خودم را پاييدم كه: “نكنه مثلن زيب شلوارم پايينه يا خداي نكرده كار ناشرعي ازمن سرزده و خودم نمي‌دونم” دوباره فكر كردم شايد حادثه‌اي رخ داده و من بي‌خبرم مثلن كسي از پنجره سرك كشيده و يا چيزهايي از اين دست! وقتي پي نگاه بچه‌ها را پاييدم ديدم همه به من خيره شده‌اند البته كمي هم از اين خنده‌ي هماهنگ خود شرمنده شده بودند. با تعجب از بچه‌ها پرسيدم: “چه خبره بچه‌ها؟” گفتند:”هيچي آقا! يادآقاي خَشي افتاديم” معلوم شد منظورشان حميد لولايي در نقش خشايار يا “خشي” شخصيت دلقك مأب سريال طنز شبكه‌ي سوم بوده كه قبلن در سيماي ملي پخش شده‌بود! باوركنيد! باوركنيد! برق از سرم پريد! آه سردي كشيدم و نفسم بند آمد! پاهام بي‌رمق شد آرام بدون حرف خود را كشان‌كشان به صندلي رساندم و نشستم و هيچ نگفتم و سكوت كردم و بچه‌هاي معصوم مانده‌بودند كه خدايا مگر خنده گناه است! چرا فلاني چنين درهم پيچيد و صورتش زرد شد و نشست؟ نمي‌دانستم از كجا بياغازم و از كي شكايت كنم و چي بگويم فقط توي دلم به صورت حميد لولايي تف كردم و او را غير ايراني خواندم و عهد كردم براي هميشه او را نبخشم كه چنين نقشي را پذيرفته بود! اين درد وقتي دردناكتر شد كه دقيقن در كلاس‌هاي بعدي تكرار شد و بچه‌ها با شنيدن نام “خشايارها” با همان فركانس شايد هم بيش‌تر قاه قاه خنديدند. انگار نه انگار خشايارشاه بزرگ‌ترين پادشاه با تدبير ايران و بزرگ‌ترين امپراطور جهان و نوه‌ي راستين پادشاه نيك‌انديش آزادي‌خواه، كورش هخامنش ذوالقرنين بوده‌است! انگار نه انگار اين پادشاه هماني نبوده كه درياي مديترانه را به شلاق بست و اراده‌ي ايرانيان را برخشم و قهر دريا پيروز گردانيد ووو… حالا چنين بي‌شرمانه نام وي كه بايد آرايه‌ي نام فرزندان ايراني قرار بگيرد با بي‌رحمانه‌ترين شكل مورد هجوم وحشيانه قرار مي‌گيرد. “الوين تافلر” دركتاب شوك آينده‌ي خود مي نويسد:كسي كه مي‌خواهد درجهان آينده زندگي كند ناچار است كه سه مهارت را بياموزد: الف: مهارت يادگيري، يعني شخص بايد بتواند همواره خود را در معرض يادگيري قرار بدهد و ياد بگيرد. ب: مهارت پيونديابي، از آن جايي كه جهان فردا جهان كوچ و جابه‌جايي و مهاجرت است شخص ناچار است جوري خود را آماده سازد كه در آن واحد با زيست‌محيط خود ارتباطي انساني برقراركند. پ:كه مورد بحث ما است، قدرت گزينش است: درجهان فردا كه دنياي عرضه‌ي فرهنگ‌ها، باورها، انگاره‌هاي گوناگون به انسان از طريق رسانه‌هاي جديد مثل اينترنت يا پايگاه‌هاي خبررساني است شخص بايد بتواند گزينه‌هايي را كه با سليقه و فرهنگ و باورهاي اصيل او هم‌خواني دارد انتخاب كند و از آن‌ها بهره‌مند شود خوب حالا اگر ما نتوانيم اين باورها و سنت‌ها و انگاره‌هاي فرهنگي‌مان را پالايش و بازآفريني كنيم و به نسل جديدمان بشناسانيم چگونه مي‌توانيم چشم داشته‌باشيم كه فردا بچه‌هايمان به فرهنگ و داشته‌هاي ملي و بومي‌مان دهن كجي نكنند؟ چگونه مي‌توانيم چشم داشته‌باشيم حداقل اين بسته‌ي فرهنگي يكي از گزينه‌هاي زندگي آنان باشد؟چگونه مي‌توانيم چشم داشته‌باشيم كه بين ما و فرزندانمان دوري و جدايي نيفتد؟ رويكرد هويت‌گرايي در سيمره و طرح بوميانه‌ها و انگاره‌هاي بومي و شخصيت‌هاي تأثيرگذار اين جغرافيا و توجه به شعر و موسيقي و ادبيات فولكلور و معرفي شايسته‌ي آن‌ها به جامعه‌ي ايران و مردم اين ديار،كاري است قابل احترام و آفرين كه براي اندشمندان و”الوالالباب” ارزش ماندگار آن، هماره روشن و آشكار است. يقين دارم آنان كه دلي درگروِ پيشرفت اين ملك و ملت دارند و كم نيستند و تعدادشان به ميليون‌ها نفر از همه‌ي اقشار جامعه مي‌رسد سپاس‌گزار اين نوع نگرش سيمره به فرهنگ و تاريخ اين سرزمينند. اميد كه اين زاويه‌ي نگاه سرمشق نگاه‌هاي ستيزه‌گرايانه‌ي برخي از رسانه‌ها با فرهنگ و تاريخ و حتي بوميانه‌هاي اين مردم قرار بگيرد! همين دغدغه‌هاي نيكو و تاريخي است كه سيمره و اهالي سيمره را به تكاپو انداخته كه باري كه تك تك ما در برابر آن مسؤوليت داريم يكه وتنها بردوش بكشد! بي آن كه بركسي منت بگذارد! بي آن كه فخر بفروشد! چرا كه سيمره براي مردم مي‌نويسد و اگرشعاع تأثير آن در برابر بعضي رسانه‌هاي گل‌آلود گسترده نيست! مهم نيست! مهم اين است كه “سيمره‌ي زلال ما” چون “زال” وقتي كه به “سيمره‌ي گل‌آلود” مي‌ريزد دو نيمش مي‌كند و براي همين است كه هميشه مرحوم پدرم مي‌گفت:”زالْ هاتُ سِمِره بِرْدي”من هماره صدايي واقعي مردم را از حنجره‌ي زلال سيمره مي‌شنوم. منبع

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 19:19  توسط علی گودرزیان  | 

سوگ پدر

عزيزغمخوارم!

اگر چه غم از دست دادن پشتيباني چون پدر، بسيارريشه كن وشكيبايي سوز و طاقت فرساست اما باران همدردي ورحمت دلجويي شما سبب شد تا ما دراين كارزار بيم واميد درمانده نشويم درودتان! كه غمگسار ما شديد!هرگزغمتان مباد!

شعرگرين را كه سال ها پيش به پاس پايمردي و رنج ماندگار پدر، دركارزارزندگي سروده ام يك بار ديگر به روح بلند و سبكبال آن نازنين مرد ناميراياد هديه مي كنم!

 

گرين

تنها نشسته با غم دوران غمين گرين

با دردهاي كهنه ي من هم، قرين گرين

كِز كرده خسته، بي رمق، دورازغرور ايل

چون جنگجوي زخمي بي اسب و زين گرين

كوهي ست كوه ساده اي از ايل زاگرس

عشقي ست با تمام وجودم عجين گرين

با آن همه صلابت شيرين كمي عبوس

از گردش زمانه و ننگ زمين گرين

چون قلعه هاي ساكت متروك ساليان

ديريست مانده بي كس و بي همنشين گرين

غمگين ودلگرفته از اين روزگار تلخ

سرخوش به خاطرات غزل آفرين گرين:

ناقوس گله ها و شكوه زمان كوچ

آواز سبز برنو و شورزمين گرين

مردان گيوه پوشِ نفسِ گرمِ سينه چاك

قيقاچِ اسب سركش سم آهنين گرين

ديروز، رود و رويش وبوي حضور عشق

امروز، تيغ و دشنه و دشنام كين گرين

ني پاي تا گريزد از اين ملك هرزه روي

ني دست تا رهاند از خود آن واين گرين

ني چشم تا ببيند اينسان انقراض خويش

دلواپسين ترين كس وتنهاترين گرين

سربركش اي من! اي منِ ايلات ستره پوش!

دنيا و هرچه هستي و ما و همين گرين!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 23:8  توسط علی گودرزیان  | 

الشتر

جنون آميزوحيرت زا الشتر                 بهاري سرخوش وماناالشتر

سرودش نغز وعطرش روح پرور          غزل پرداز ومستي زا الشتر

صداي پاي كهمان ازفرازش                 مسيحاطرزوجان آراالشتر

 بهاران در بهاران سبز در سبز             وسهمي از بهشت ،اينجاالشتر!

لب هرجوي وبرزن جنب هرباغ             بهشتي باهزارآوا الشتر

گرينش ايستاده سبزوبشكوه             چو أرگي ساكت وگويا الشتر

بهاران چون برقصد صبح خورشيد          شود آيينه ي دارا الشتر

شباهنگام باسيماب مهتاب                   برد دين ودل دنيا الشتر

شده باصدزبان ولهجه امروز               خوشامدگوي مهمان هاالشتر

در ورودی شهر الشتر یا همان نیسایه باستانی مجسمه ایشتار(الهه ی آب و مهربانی) نصب شده است من همانند ساير هموندان خودكه دلي درگرو پيشرفت و آباداني شهر خود دارند از تلاش اعضای فرهیخته ی شورای شهر الشتر و شهردار اندیشمندو سایر کارگزاران زحمت کش مراتب سپاس خود را اعلام می نماییم.

                 

طبيعت كهمان

                كهمان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 0:14  توسط علی گودرزیان  | 

پیراهن تهمت

 

خلقي به نرخ آدمي نان مي فروشند

جمعي براي لقمه اي جان  مي فروشند

 

با چشم خود ديدم كه دربازارتزوير

برخي "والضالين" قرآن مي فروشند

 

دركوچه هاي شهر مامنزل به منزل

افسانه مي گريندو ايمان مي فروشند

 

بوزينگان دلخوش از مرداب مفهوم

تصوير نازيباي انسان مي فروشند

 

يوسف ترين گرگيم و قوم نابرادر

پيراهن تهمت به كنعان مي فروشند

 

موسي نمرده ست و هنوز اين ناشكيبان

گوساله را با نام فرمان  مي فروشند

 

پيران كوته ريش دنيا محور اينجا

"الحمد"مي سازندوعرفان مي فروشند

 

كافرشو!اي شيخ اجل تا فرصتي هست!

اينجا مسلمانانه زندان مي فرشند!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 10:46  توسط علی گودرزیان  | 

بی هنارس

 

مي لولم ازروياي خودشب تاسحرگاه

 دراوج پيري بازهم افتادم ازراه

اي ماه باران پيرهن انگارامشب

 بيكس ترين سياره ام دراين گذرگاه

دوش آسمان تاريك ومن خوابيدم وصبح

 ديدم كه بعدازمردنم گل كردي اي ماه

شوريدگي هاي مرابالحن ديگر

 باران كن اي همسايه ي من گاه بي گاه

دراين عميق بي كسي مي سوزم ازدرد

 غم مويه هايم راببرتااوج اي آه!

پابست چاهم، چاه آدمسوزپر بيم

 دوزخ نمي خوابد شب ازكابوس اين چاه

من بيقراروخسته ازاين "بي هنارس"۱

آياكسي مي پلكدازآغوش اين راه!؟

۱- "هنارس" در لهجه لکی بر وزن "صدارت" به معنی "فریاد رس" است

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:34  توسط علی گودرزیان  | 

برمن ببار

به همه ی معلمان خوب زندگی ام به ویژه جناب دکتر مالمیر

برمن بباراي خوب!اي ابري ترين مرد

براين بهارتشنه اين پاييز خونسرد

اينجامنم!من،قحطي باران زده پير

 زنجيريي سرپنجه ي دوزخ ترين درد

درانحناي روح من صدزخم كاريست

 ارديبهشتم مثل ماه مهرگان زرد

برمن بدم! من باورم اينست اي دوست

 خاكستر بي شعله راگرمي توان كرد

اينجا منم بي ردپا،آسيمه سر،مات

 پرهيچ،درنه توي مردم بي هماورد

آری همين ديروزبود انگار،بابا:

 ازشهرتويسركان برايم هديه آورد

حرفي بگو!باحرفهات انگارامروز

 باباهزاران هديه راتقديم من كرد!

 برمن ببار!اين قطرهاي آسمانيت 

 درحجره هاي سينه مرواريد پرورد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:5  توسط علی گودرزیان  | 

دوبیتی

 

فرود آمدم پیچ خوردم چو موج

خودم را به پوچی سپردم چو موج

از آغوش نرمم گذشتی چو باد!

من آرام، آرام مُردم چو موج

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 17:7  توسط علی گودرزیان  | 

یک دوبیتی

 

دراین شهر بی تو چه طوفانی است

غم آلوده چشمی که بارانی است

به آیینه سوگند! اشگفت* دل

پراز حس گنگ پریشانی است

 

 

اشگفت : غار

+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 1:29  توسط علی گودرزیان  |