تبليغاتX

مترجم سایت

مترجم سایت

چکامه های نامیرا

تنهايي"آه! خلوت ما را اسير كرد

 

تا قصه گوي حضرت سلطان خواهشيم

باور كن اي رفيق! سراپاي، چالشيم

                                 سرگرم دورباطليم وفكرمي كنيم

                                 تنديس جان گرفته ي سقراط دانشيم

كلي به هم تعارف وتکليف مي كنيم

 آن سوي پرده ها همه اهل گزارشيم

                                باخويش درستيزه و رزم هميشگي

                                باهرچه غير، درپي حلواي سازشيم

 "تنهايي"آه! خلوت ما را اسير كرد

 بي سوز عشق طعمه ي اين غول سركشيم

                                لبخند هاي وحشي دل، تارومار شد

                                ازبس كه رام گشته ي پرگار وخط كشيم

روزآسمان گرفته، درآغوش مردميم

 باخويش درتمامي شب، دركشاكشيم

                                 اين دورهم گذشت و زمان بي مراد رفت

                                 ما همچنان دراول فصل نيايشيم

قطبي تراز هميشه ي تاريخ  بي فراز

 مهتاب نيم مرده ي دراوج كاهشيم

                                 ازبس كه باد دركف وتخمي نكاشتيم

                                 تا سال هاي سال، زمين گيرآيشيم

+ نوشته شده توسط علی گودرزیان در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 و ساعت 21:54 |

 

 جامعه شناسی ادبیات لرستان در گفتگو با

                               دکتر محمد رضاروزبه و لطیف آزادبخت

                                                                      بخش چهارم و پایانی

گودرزیان: اجازه بدهید به حوزه‌ی جغرافیایی زادگاه شما برگردیم و این پرسش را نیز داشته باشیم که چهره‌های شاخص ادبی تأثیرگذار برتحولات جامعه شناختی و جغرافیای ادبی شهرستان «بروجرد» و «کوهدشت» چه کسی یا کسانی بوده یا هستند؟

دکتر روزبه: ما چهره‌های شاخص بسیاری در بروجرد داشته‌ایم، چه در حوزه‌ی ادب خلاق و چه در حیطه‌ی نقد و تحقیق و پژوهش، از زرین کوب و شهیدی و آیتی و اوستا بگیرید تا حزین و احسان و اعتماد ….. و بیایید تا برسید به نسل جوانتر ادبی: فریدزاده، کوشا، ذاکر، حجتی، شریعتمداری، شهیدی، روزبهانی، میرزایی، گودرزی، رعایایی، و خیلی های دیگر که برایشان احترام قائلم، اما این که چه تأثیری بر تحولات جامعه شناختی و جغرافیای ادبی بروجرد داشته‌اند؟ راستش پاسخ روشنی ندارم. زیرا چنان تأثیری -دست کم برای من- مشهود نیست.

اساسا مردم بروجرد- مثل خیلی جاهای دیگر- با قشر ادیب و هنرمند شهر پیوند آن چنانی ندارند که بخواهند از آن ها تأثیر بگیرند. تأثیر هنرمندان بر بافت و ساختار اجتماعی این سامان ناچیز است و به چشم نمی آید.

آزادبخت: به عقیده‌ی من و به شهادت آثار منتشر شده فعال‌ترین چهره‌های ادبی و فرهنگی امروز شهرستان کوهدشت در حال حاضر عبارتند از:

شعر منظوم (غزل): حجت‌الله‌ علی‌پور- امین کونانی- حشمت آزادبخت- مرتضی خدایگان

شعر منثور (نو و سپید): میرسلیم خدایگان، حسین اکبری‌نسب- صمد آزادبخت- هادی مؤمنی- فرهاد ابدالی- ایرج رحمان‌پور (در زمینه موسیقی هم فعالیت دارد) یاری‌بخش عبدولی- آزاده آبباریکی- سارا فتح‌الهی- لطیف آزادبخت- و دکتر بهروز مهدی‌زاده که البته جزء نفرات اول قرار می‌گیرد.

داستان کوتاه: علی‌رضا آزادبخت- لطیف آزادبخت مطالعات فرهنگی (مقاله، نقد، تحلیل و ….): فرهاد ابدالی- ایرج رحمان‌پور- محمدحسین آزادبخت- سلیم خدایگان- حسین اکبری‌نسب- علی بالنگ (البته نگارنده‌ی این سطور خود را در هیچ‌یک از زمینه ها شاخص نمی داند) و نیز ممکن است کسان دیگری نیز در برخی از این زمینه ها فعال باشند که یا آثارشان منتشر نشده و یا این که نگارنده با آن‌ها آشنایی ندارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی گودرزیان در جمعه پنجم اسفند 1390 و ساعت 22:48 |

نعش خیابان و کوچه!

گذشت قصّه ي من و هنوز دلتنگم

 هنوزبا خود و با اين لكاته درجنگم

 گذشت قصّه ي من وكسي چه مي داند

 كه هفت دفتر دردم، كه هفت اورنگم

 گذشت قصّه ي من وتوهم ندانستي

 زكشتگان اين رهِ هزارفرسنگم

كبوتران سفيدخيال! اينجا، من

 اسيربند نفس گیر پای خرچنگم

كلاغ هاي سياه غريب آبادي!

چقدر با حس آوازتان هماهنگم!

 درخت هاي قطاركنار جاده! هنوز

سوارآن دوچرخه ي قراضه ي لنگم

به ميهماني جشن اصيل گنجشكان

 مرا ببر! كه ببيني چقدر يكرنگم!

به كوه ودشت وبه آبادي ام بكوچانيد!

كه چشمه هاست غريبانه جاري ازسنگم

صداي پاي تو، آيا دوباره...!؟ مي ميرم!

كه آفتاب لب بام و خسته از جنگم

 گذشت قصّه ي من و خدا كه مي داند

به قدر نعش خیابان و كوچه، دلتنگم

 

+ نوشته شده توسط علی گودرزیان در یکشنبه سی ام بهمن 1390 و ساعت 0:8 |

جامعه شناسی ادبیات لرستان در گفتگو با

                               دکتر محمد رضاروزبه و لطیف آزادبخت

بخش سوم

علی گودرزیان: اشاره: بحث جامعهشناسی ادبیات و سیرتکوین و تحول آن در بیرون از حوزهی جغرافیایی زبان فارسی، بحثی علمی است که با اولین تلاشهای رسمی«جورج لوکاچ» آغاز شدو بعدها به کمک شاگرد او یعنی «لوسین گلدمن» توسعه داده شد. در بخشهای پیشین  این جستار، نگاه جامعهشناسانهی دو نفر از ادیبان و صاحبنظران لرستانی در بارهی ادبیات لرستان ارائه شد اینک دنبالهی بحث را باهم پیمیگیریم:

گودرزیان: پس به نوعی شما باوردارید که: جُنگ‌های ادبی، همایش‌ها، نشریات، تشکل‌های ادبی و… بر گردهمایی و فراوانی شاعران در یک منطقه‌ی جغرافیایی تأثیر گذارند؟

دکتر روزبه: مسلماً تأثیرگذارند، بحث بر سر نوع تأثیر است: منفی یا مثبت؟ در مجموع این عوامل یاد شده موجب رشد و اعتلا (اعلا) ی تجارب هنری و گسترش زاویه‌ی نگاه افراد می‌شود. اما جُنگ و جشنواره‌زدگی آفات و آسیب‌هایی را در نیز در پی دارد نظیر: از بین بردن حس و حال و خلأ و خلوت هنرمند در غوغای ازدحام «بریز و بپاشِ» این گونه مجامع و محافل، تشکیل نوعی جمهوری منفی ادبی- هنری، شکل گیری باندها و گاه مافیاهای هنری- ادبی، بروز دشمنی‌ها بر اثر عوامل بسیار، افول خلّاقیت ناب در اثر سفارشی شدن تلاش و تکاپوهای هنری، غلبه انگیزه‌های اداری و تجاری بر ذات و هستی هنری. و …. شعر و ادبیات لرستان هم از وجوه مثبت و منفی عوامل یاد شده متأثر بوده است و هست. این ها هم باعث گردهمایی، فراوانی و خودشناسی طیف‌های هنری شده و هم باعث بروز پاره ای دشمنی‌ها، دلزدگی‌ها و سطحی‌نگری‌های غیرهنری می‌شوند.

آزادبخت: جُنگ‌های ادبی، همایش‌ها، نشریات و تشکل‌های ادبی همه و همه برگردهمایی، فراوانی شاعران تأثیرگذار است اما همان‌طور که قبلاً هم اشاره کردم این عوامل بایستی به شکل خودجوش و از درون جامعه‌ی ادبی بجوشد و تنها ابزارگزارش کار مراجع اداری ذی‌ربط نباشد. این عوامل بایستی جریان نقد و تحلیل ادبی را به شکل پی‌گیر و جدی ایجاد کرده و چهره‌های شاخص به دیالوگ و گفت‌وگوی بیش‌تر اهل ادب با همدیگر و با اهالی ادبیات دیگر داستان‌ها هم‌چون هدفی واقعی و پراهمیت نگاه کنند و با برقراری جلسات نقد و بررسی آثار، مدارا و اخلاقِ حرفه‌ایِ محترم شمردن نقد و نقاد را به تمرینی همیشگی برای پیشرفت شاعران و رشد و بالندگی آنان و آثارشان بدل کنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی گودرزیان در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 و ساعت 22:12 |
 

جامعه شناسی ادبیات لرستان در گفتگو با

                               دکتر محمد رضاروزبه و لطیف آزادبخت

بخش نخست و دوم

علی گودرزیان: اشاره: بحث جامعه شناسی ادبیات و سیرتکوین و تحول آن در بیرون از حوزه ی جغرافیایی زبان فارسی، یک بحث علمی است که با اولین تلاش های رسمی«جورج لوکاچ» آغاز شد و بعد ها به کمک شاگرد او یعنی «لوسین گلدمن» توسعه داده شد. امروز دیدگاه گلدمن و استاد او، لوکاچ ، مبنی بر زیبایی شناسی و بررسی آگاهی جمعی در آثار ادبی، به عنوان مبنای کار جامعه شناسی ادبیات پذیرفته شده است. این بحث درایران نیز با دیدگاه‌های گونه گونی روبه رو شد وادیبان ایرانی«جامعه شناسی ادبیات»را با «اجتماعیات درادبیات» و «جامعه‌شناسی درادبیات» و«جامعه شناسی و ادبیات» درآمیختند.

در نظر داریم این بار، نگاه جامعه شناسانه‌ی ادیبان و صاحب نظران لرستانی به ادبیات لرستان را به بحث و نقد و نظر بنشینیم. اگرچه باور داریم به این سادگی نمی توان به «جامعه شناسی ادبیات لرستان» برسیم  و آگاهی جمعی در آثار ادبی شاعران و نویسندگان لرستانی را کشف و به کار بندیم؛  اما این تلاش‌های آغازین را به فال نیک می‌گیریم؛ از آن روی که شاید بتوان دریچه‌ای برای نگاه ژرف‌تر به این موضوع را گشود.

در این بزنگاه توانستیم دیدگاه دوتن از شاعران و منقدان خوب هم استانی آقایان: دکتر محمدرضا روزبه و  لطیف آزادبخت را  در باره‌ی «ادبیات لرستان در سه دهه‌ی انقلاب» جویا شویم . پرسش‌ها مشترک اند و پاسخ‌ها متفاوت از این نظر هم می‌تواند جالب و شنیدنی باشد.

گودرزیان: از آن روی که قرار براین است از جامعه ومحیط و تأثیر شگرف آن، بر دنیای ناخودآگاه ذهن شاعران سخن بگوییم؛ بد نمی‌دانیم که با یاد سخنی از یونگِ روانکاو، پرسش آغازین را چنین مطرح نماییم که: با توجه به سخن یونگ آن‌جا که می گوید: «بهترین آثار ادیبان، آثاری است که در آن به دوران کودکی خود برمی‌گردند» به هرحال شما هم روزگاری کودک بوده‌اید و درقطعه‌ای ازجغرافیای پهناور ایران زمین زیسته‌اید و جامعه‌ای شما را پرورش داده که دارای ویژگی‌ها، انگاره‌ها و باورها ی خاص خود است. پرسش این است که وقتی دوران کودکی را به خاطر می‌آورید از این دوران چه در ذهن شما مانده که این مانده‌های ذهنی زمینه‌ای شده برای آفرینش‌های ادبی؟  یا به تعبیری باورهای جغرافیایی و جامعه شناختی دوران کودکی شما چه بازتابی در آثار شما داشته است یا هنوز هم دارد؟

دکتر روزبه: طبیعی است که هر کس ازجغرافیایی بیرونی، برخوردار بوده است که در شکل دادن به جغرافیای ذهنی او تأثیر بسزایی دارد. دوره‌ی کودکی من نیز که همانند بسیاران دیگر درمحیطی شهری در بافت متوسط «چون جویبار غریبی» در دل لحظه‌ها و روزها و ماه‌ها و سال‌ها جریان داشته است. خیابان‌ها، محلات، کوچه‌های تودرتوی خاکی و بعدها آسفالت، بچه‌های فقیر، متوسط و گاه مرفه بالنده در دل کوچه پس‌کوچه‌های خاطرات و خطرات، بازی‌ها، لغزش‌ها، دوستی‌ها، دشمنی‌ها، عشق‌ها و نفرت‌ها و … مؤلفه‌ها و مشخصه‌هایی از آن روزها و سوزهایند.

همه‌ی آن‌چه که درآفاق ذهنی آدمی به جا می ماند، در شکل دهی به آفاق ذهنیت هنری او تأثیرگذار است: محیط، باورها، ساختار اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، انسانی و… که همه جان‌مایه‌ها و دست‌مایه‌های شعور فردی است در انعکاس پخش و تبلورسازی خاطرات فردی که با خاطرات جمعی پیوند می‌یابد، نقش دارند هنوز هم رنگ‌مایه‌ای (گاه نیرومند و گاه کم توش و توان) از محیط آن سال ها در شعر و شعور من باقی است؛ همه‌ی آن‌چه که به فردیت من شکل و شمایل بخشیدند و شاکله‌ی دنیای ذهنی مرا به وجود آوردند؛ خصوصاً بازی‌های کودکانه، معادلات و مناسبات دانش آموزی دیده‌ها و شنیده‌ها از هر کس و هر چیز و هر کجا.

آزادبخت: «نوستالژی»، اسطوره‌ی از دست رفتن زمان کودکی، حسرتِ غیابِ بی بازگشتِ آن شادخوییِ بی مرز و بی مزاحم، هم‌چون داغی بر زندگی انسان و ناخودآگاهِ او نقش شده است. کودکی به عبارتی همان «بهشت گمشده» است، که اشاره‌ای است به کودکیِ انسان، آن‌گاه که در صفا و شادخویی بی حد و حصر مکاشفه و بازیابی هویت خود بود. کودکی، به راستی گم شد و هنوز هم هر دم دور و دورتر و بازگشت به آن دسترسی ناپذیرتر می‌شود و حسرت آن در ناخودآگاهِ جمعی ما از نسلی به نسل دیگر بیشتر و بیشتر می‌شود.

از سویی بازیابی خاطره اساساً مَنشی استعاری دارد و هر خاطره‌ی نابی تنها به مدد زنجیره‌ی به هم پیوسته‌ی استعاره‌ها و مجازها ماندگار می‌شود و از آن‌جا که این دو عنصر (استعاره و مجاز) نقش کلیدی در آفرینش ادبی دارند، اهمیتِ سخن«یونگ» بر ما آشکارتر می‌شود. به راستی می توان گفت که ناب‌ترین آثار ادبی از منبع پایان ناپذیر خاطرات کودکی سیراب می‌شوند.

برای من خاطراتِ کودکی همواره منبعِ حسرت و الهام بوده است. به ویژه این که من و نسل من دوران کودکی‌مان با یکی از مقاطعِ مهم تاریخی که همانا دوران گذار از جامعه‌ی سنتی و ایلی به سمت جامعه‌ای شبه مدرن، هم‌زمان بوده است. برای ما آثار این حسرت دوچندان است، هم کودکی از دست رفت و هم آن جامعه، آن آدم‌های صاف و ساده و پرگذشت، هم آن زندگی‌های آرام و بی دغدغه که پول و ثروت مناسبات آن را رقم نمی‌زد، آن مسیرهای کوچِ بهاره که هم‌چون سعیِ بین صفا و مروه منبع التیام و آرامش و رستگاری بود. این حسرت و اندوه شاید کمی بدبینانه به نظر برسد. شاید من و کسانی چون من زیاده از حد به خود سخت می‌گیرند و مگر نه این که مدرنیته عواید بی شماری هم دارد. (و اگر متهم به افتادن از آن‌سویِ بام نشوم) مگر آن زندگیِ سراسر نکبت و محرومیت چه حسرتی دارد؟ به گمان من ما در تمام عرصه‌ها و به ویژه در حوزه‌ی ادبیات همواره با این پارادوکس دست به گریبانم: گُسست و انشقاقی دردناک. به گمانم شما درست به هدف زده‌اید: در آثارِ خود و هم نسلانم آن «علامت» آن «ردپا»، آن شمایل گردانی لشکرهای استعاره و مجاز را همیشه حاضر می‌دانم که کارشان روایت و دلالت آن انشقاق است. هنوز هم اندوه، حسرت، نوستالژی، و رنجِ زمانِ از دست رفته، کودکیِ از دست رفته، آرامش از دست رفته و عشقِ از دست رفته در جای جای آثار شاعرانِ این سه دهه‌ی استان قابل ردیابی است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی گودرزیان در جمعه چهاردهم بهمن 1390 و ساعت 17:21 |

شهزاد قصّه ی دل

ازديده رفت و ازدلِ ويران نمي رود
 كُفري شدم، هوار! مسلمان! نمي رود

گفتي بشوي و پاره كن اين دفتركبود
شُستم، ولي به جان تو! آسان نمي رود

گفتي كه قصّه ي من وتو ناتمام رفت
 اين قصّه، غصّه دارد و ازجان نمي رود

شهزاد قصّه ي دل من مُرد و سال هاست
طعم حضورش ازبُنِ دندان نمي رود

 برما نسيم لطف بهاران، حرام شد
 لنگرگرفته ديوِ زمستان نمي رود

خورشيد ازآن كرانه گذشت و هنوز هم
ذوق شكُفتن ازلبِ خندان نمي رود

احساسِ تلخِ غُربتِ انبوهِ سال ها
حتّي به هم كلاميِ منّان نمي رود

چيزي نمانده تا خط پايان  و مثل روز
 پيداست اين ترانه تا پايان نمي رود

+ نوشته شده توسط علی گودرزیان در جمعه بیست و پنجم آذر 1390 و ساعت 12:22 |
 

"رنجنامه" دانشجويان ارشد ...... به رییس دانشگاه و برای همه ی دوستان         

 

بشنويداي دوستان اهل درد!                    "قصه ي رنگ پريده روي زرد"

قصه اي از زهرافعي تلختر                        قصه ي دق مرگي وخون جگر

قصه ي يك عمرباطل بي ثمر                     بي نوا، بي نام، بي پَي، بي اثر

قصه ي يك مرغ درگيرقفس                       قصه ي يك سينه، بي راه نفس

قصه ي مردان معمولاني ام                       دختران شنگ كردستاني ام

مادرانِ صحنه وكنگاوري                            دوستانِ خوب تويسركاني ام

قصه ي مردِ اَسدآبادِ من                            دخترانِ زيرك تهراني ام

قصه ي آنان كه حاضرآمدند                         از نهاوند و ملاير آمدند

بشنويداي همكلاسان نجيب!                      قصه ي دستان بي اجرونصيب:

روزگاري، روزي ازروزان پيش                      "شوركردم" باخودوارباب خويش

گفتم آن بهتركه بعدازسال ها                     وارهانم خود ز قيل وقال ها

"دردبارم"درپي دارو شوم                           "حمله آرم" باز دانشجو شوم

دوره كردم خط كشيدم بارها                      خط به خط دفترچه ي كنكور را

ازقضاي روزگار و فال بَد                              شهر«تن تن تان» و"الله اَحَد"

كاش آن روزم به پايان مي رسيد                 عمرِ بد اقبال مشكل پرورم!

هرسه انگشت قلم گيرم چه بود!                مي شكست اي كاش روي دفترم!

كاش چشم سبزم آتش مي گرفت              شهر«تن تن تان» نمي شد منظرم!

باورم سرشارِ دانشگاه بود                        مي شكست اي كاش درهم باورم!

اين چه دانشگاه مشكل پاره بود                 زحمتِ جانِ منِ بيچاره بود

درد صد بود و هزاران دردشد                      اي دريغاروي سرخم زرد شد

باورم اين بود دراين دهكده                        درب دانشگاه تهران واشده

گفتم اينك ناسلامت "ارشدم"                     روح گيرم، پر برآرم، بايدم

ترم اول رفت با بيم واميد                        جنگ بين «رستم و ديوسپيد»

دانش "شهنامه "مارا مست كرد                 ظلمت"دستور" ماراپست كرد

هیچم از من غیر هيچستان نماند                روح رفت و دل شكست وجان نماند

ديو هم باشي سپر مي افكني                  كوه هم باشي "كمر"مي افكني

طاقت سنك صبوران طاق شد                   جان به آيين "سگي" مشتاق شد

ترم دوم شد سرآغازي دگر                     گوش ما و ساز ناسازي دگر

اين از آن و آن از اين گويان و ما                  در ميان اين و آن «حول و ولا»

قيل نعمتيّ و قال حيدري                          قيل و قال افكند برجنّ و پري

ما دراين ميدان پشيمان ازحضور                  خسته و درهم شكسته سوت وكور

خسته از خود، خسته از تقدير خود               خسته حتي ازگپ و تقريرخود

ترم سوم طي شد و اما هنوز                     شام ما در بند كرده شير روز

نكته آنجا بود استاد حکیم!                          در معاني حكم استادي گرفت

از كراماتش خراب ذهن ما                          از معاني بوي آبادي گرفت

صاحب اين شعر از لطف حكيم!                   نمره اي با طرح امدادي گرفت

آه! اي مردان! زنان! اي دوستان!                  الامان  و الامان  و  الامان !

الامان از اين همه خونِ جگر                      اين همه تحقيرِ مفقود الاثر

اين همه بي اعتنايي، بي كسي                بي جوابي، بي سرانجامي، خسي

ارشدي گم كردم و ليسانسي ام                من گرفتار سگ بد شانسي ام

كاش ليسانسي نمي كردم هوس              فوق ديپلم بهتر از اين بد قفس

ترم ها از سر گذشت است و هنوز             حرفي از موضوع پايان نامه نيست !

جيب هامان مفت خالي مي شود               با كه بايد گفت: اين تقصير كيست؟

ترم پنجم مي رسد از راه و ما                  بي كد تحقيق! اين شهريه چيست؟

صد تماس وصد حضور بي ثمر                    واقعن مصداق نوعي بي كسي است!

......

«يا غياث المستغيثين الغياث»                    وارهان از لجه مردان و اناث

كلُكُم مسئولُ   كل راعيه                           دستگيرمان شو از اين ناحيه

ما دوسال و اندي آواره شديم                     با هزاران چاره، بي چاره شديم

ما دوقرن انگار باطل گشته ايم                   ما دوقرن آوار منزل گشته ايم

سكه ي عهد سليمانيم ما                        از طلا گشتن پشيمانيم ما

حاليا ما نوزده مرد و زنيم                         نوزده زحمتكش بي خرمنيم

نوزده بغض كبود بي دريم                         نوزده شاهين بي بال و پريم

نوزده تف، نوزده چرك دمل                         نوزده تنديس پيتار كتل

نوزده آتشفشان لعنتيم                          نوزده دندان خشم شنعتيم

نوزده فرياد بي پاسخ چرا؟                        نوزده تحميلي پر ماجرا

نوزده تنديس كابوس عدم                       هريكي مبهوت و حيران مثل هم

سرفرود آورده دراين بارگاه                        بازبان يا عليِ گوي نگاه

بي كباده، ساده و بي ادعا                      از تو مي خواهند ختم ماجرا

از تو مي خواهندبا طغراي سحر               باز گرداني دوباره فصل مهر

تا بچينم دامن اين مثنوي                        گرچه مي دانم به قول مولوي

«اين سخن هاي چو مار و كژدمم              مار و كژدم گردد و گيرد دمم»

علی گودرزیان (ع- پایدار)

+ نوشته شده توسط علی گودرزیان در پنجشنبه دهم آذر 1390 و ساعت 18:39 |

واي از حصار بي در

 

حرفي نمانده کولی، داس است وتیغ وخنجر

 بگذار تا بمیریم، خواب زمان دیگر

بايد چراغ بركرد، خورشيد بايدافروخت

  بايد كه ماه پرورد، پاشيد بايد اختر

آتش زنيم آتش، آتش به"خاروخاشاك"

تامثل روزِ روشن، دنيا شود سراسر

 بايد زهم بپاشيم، بنياد سست ديوار

 ديوارها بريزيم باشعله هاي باور

واحسرتا از اين درد! فرياد ازاين همآورد!

 اي داد ازاين دمِ سرد! واي از حصار بي در

دور وزمانه غمگين  زار و زمينه چركين

درسينه هاي پركين  دل ها به خون شناور

خُلقم گرفته فرياد! پوسيدم ازخود اي داد!

 كي مي بري تو اي باد!  اين پرده هاي پرشر

سازي بزن! بشوران! ازخود بگو! كه ديگر

"خميازه هاي كشدار"  پلكيده پاي منبر

اين روزها خرابم باران ببار! باران!

اي مهربان نديدم هيچ ازتو مهربانتر

+ نوشته شده توسط علی گودرزیان در سه شنبه یکم شهریور 1390 و ساعت 13:31 |

کارون های غمگین

 

كولي بيا دوباره، مارا ببر! بكوچان!

اينجا دلم گرفته ست ازقحط بوس وباران

جا ماندم و ندارم نام ونشان ايلم

 كولي مرا رها كن در دامن بهاران

از«سومِ»[1]تيغ وخنجر روياي سبزه خشكيد

داس غضب درو كرد انديشه هاي دهقان

 پاي دروغ ونيرنگ واشد دراين حوالی

 تزوير سربريده ست فانوس هاي ايمان

 ناراستي فروكرد پا در ركاب شاهي

 نامرد هم بر آورد دود از دمارمردان

آيينه ها غباري، جان ها اسيرهاري

يك آسمان پرازدود، حجمي پُراز بيابان

 با آن که چشمه ها را چون«ناقه» نوش کردند

 كارون هاي غمگين لولیده درخيابان

 پهناي بام وبرزن خالي شد از كبوتر

 ازبس كه دام چيدند معمارهاي زندان

كولي بيا بتابان! مگذار بيش از اينم

 چون يخ فسرده باشم دربستر زمستان

 



[1] سوم بروزن بوم سرمای نابهنگام بهاری که آفت کشت وگیاه کشاورزان می شود.

+ نوشته شده توسط علی گودرزیان در سه شنبه هجدهم مرداد 1390 و ساعت 0:20 |
کمی سربسته تر بنویس!

شب است و خانه گرگ‌آگین کمی سربسته‌تر بنویس!

زمین از دشنه بی‌تمکین کمی سربسته‌تر بنویس!

غزل پوسید و دل افسرد و لیلی مرد از این حسرت

کمی آهسته پا، ورچین کمی سربسته‌تر بنویس!

زمین گندید از اهریمن، زمان چربیده برلُمپن

در این بیغوله‌ی چرکین کمی سربسته‌تر بنویس!

بنال ای هرکه، بیرون از قفس، این‌جا ولی در این

حصار مرگِ بی‌آیین کمی سربسته‌تر بنویس!

در این تن‌سوزِ زیمستان برای هرکه: من! یا این

«درختانِ بلور آجین» کمی سربسته‌تر بنویس!

ورق، بگذار بنویسند از این «من»‌های چندشناک

تو«من» بگذار و «ما»بگزین کمی سربسته‌تر بنویس!

+ نوشته شده توسط علی گودرزیان در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 و ساعت 0:14 |