"رنجنامه" دانشجويان ارشد ...... به رییس دانشگاه و برای همه ی دوستان
بشنويداي دوستان اهل درد! "قصه ي رنگ پريده روي زرد"
قصه اي از زهرافعي تلختر قصه ي دق مرگي وخون جگر
قصه ي يك عمرباطل بي ثمر بي نوا، بي نام، بي پَي، بي اثر
قصه ي يك مرغ درگيرقفس قصه ي يك سينه، بي راه نفس
قصه ي مردان معمولاني ام دختران شنگ كردستاني ام
مادرانِ صحنه وكنگاوري دوستانِ خوب تويسركاني ام
قصه ي مردِ اَسدآبادِ من دخترانِ زيرك تهراني ام
قصه ي آنان كه حاضرآمدند از نهاوند و ملاير آمدند
بشنويداي همكلاسان نجيب! قصه ي دستان بي اجرونصيب:
روزگاري، روزي ازروزان پيش "شوركردم" باخودوارباب خويش
گفتم آن بهتركه بعدازسال ها وارهانم خود ز قيل وقال ها
"دردبارم"درپي دارو شوم "حمله آرم" باز دانشجو شوم
دوره كردم خط كشيدم بارها خط به خط دفترچه ي كنكور را
ازقضاي روزگار و فال بَد شهر«تن تن تان» و"الله اَحَد"
كاش آن روزم به پايان مي رسيد عمرِ بد اقبال مشكل پرورم!
هرسه انگشت قلم گيرم چه بود! مي شكست اي كاش روي دفترم!
كاش چشم سبزم آتش مي گرفت شهر«تن تن تان» نمي شد منظرم!
باورم سرشارِ دانشگاه بود مي شكست اي كاش درهم باورم!
اين چه دانشگاه مشكل پاره بود زحمتِ جانِ منِ بيچاره بود
درد صد بود و هزاران دردشد اي دريغاروي سرخم زرد شد
باورم اين بود دراين دهكده درب دانشگاه تهران واشده
گفتم اينك ناسلامت "ارشدم" روح گيرم، پر برآرم، بايدم
ترم اول رفت با بيم واميد جنگ بين «رستم و ديوسپيد»
دانش "شهنامه "مارا مست كرد ظلمت"دستور" ماراپست كرد
هیچم از من غیر هيچستان نماند روح رفت و دل شكست وجان نماند
ديو هم باشي سپر مي افكني كوه هم باشي "كمر"مي افكني
طاقت سنك صبوران طاق شد جان به آيين "سگي" مشتاق شد
ترم دوم شد سرآغازي دگر گوش ما و ساز ناسازي دگر
اين از آن و آن از اين گويان و ما در ميان اين و آن «حول و ولا»
قيل نعمتيّ و قال حيدري قيل و قال افكند برجنّ و پري
ما دراين ميدان پشيمان ازحضور خسته و درهم شكسته سوت وكور
خسته از خود، خسته از تقدير خود خسته حتي ازگپ و تقريرخود
ترم سوم طي شد و اما هنوز شام ما در بند كرده شير روز
نكته آنجا بود استاد حکیم! در معاني حكم استادي گرفت
از كراماتش خراب ذهن ما از معاني بوي آبادي گرفت
صاحب اين شعر از لطف حكيم! نمره اي با طرح امدادي گرفت
آه! اي مردان! زنان! اي دوستان! الامان و الامان و الامان !
الامان از اين همه خونِ جگر اين همه تحقيرِ مفقود الاثر
اين همه بي اعتنايي، بي كسي بي جوابي، بي سرانجامي، خسي
ارشدي گم كردم و ليسانسي ام من گرفتار سگ بد شانسي ام
كاش ليسانسي نمي كردم هوس فوق ديپلم بهتر از اين بد قفس
ترم ها از سر گذشت است و هنوز حرفي از موضوع پايان نامه نيست !
جيب هامان مفت خالي مي شود با كه بايد گفت: اين تقصير كيست؟
ترم پنجم مي رسد از راه و ما بي كد تحقيق! اين شهريه چيست؟
صد تماس وصد حضور بي ثمر واقعن مصداق نوعي بي كسي است!
......
«يا غياث المستغيثين الغياث» وارهان از لجه مردان و اناث
كلُكُم مسئولُ كل راعيه دستگيرمان شو از اين ناحيه
ما دوسال و اندي آواره شديم با هزاران چاره، بي چاره شديم
ما دوقرن انگار باطل گشته ايم ما دوقرن آوار منزل گشته ايم
سكه ي عهد سليمانيم ما از طلا گشتن پشيمانيم ما
حاليا ما نوزده مرد و زنيم نوزده زحمتكش بي خرمنيم
نوزده بغض كبود بي دريم نوزده شاهين بي بال و پريم
نوزده تف، نوزده چرك دمل نوزده تنديس پيتار كتل
نوزده آتشفشان لعنتيم نوزده دندان خشم شنعتيم
نوزده فرياد بي پاسخ چرا؟ نوزده تحميلي پر ماجرا
نوزده تنديس كابوس عدم هريكي مبهوت و حيران مثل هم
سرفرود آورده دراين بارگاه بازبان يا عليِ گوي نگاه
بي كباده، ساده و بي ادعا از تو مي خواهند ختم ماجرا
از تو مي خواهندبا طغراي سحر باز گرداني دوباره فصل مهر
تا بچينم دامن اين مثنوي گرچه مي دانم به قول مولوي
«اين سخن هاي چو مار و كژدمم مار و كژدم گردد و گيرد دمم»
علی گودرزیان (ع- پایدار)